X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 25 مرداد 1390 ساعت 11:02

آدم های معمولی !

مردمی که با حقیقتند !

یا شاید بهتر است که با حقیقت باشند ... که اگر با حقیقت نباشند جز تباهی چیزی عایدشان نمی شود ، و چیزی جز هیچ برای زندگی نخواهند داشت ...

مردمی که حتی بدونِ خدا  نیز مجاز به هر کاری نیستند ، به جز فساد  ... سویدریگایلف را که دیدی !

با این همه خوشا آن دم آخر ِ آن آدم معمولی ِ تباه شده ... سویدریگایلف !

آدم های غیر معمولی !

مردمی که خود حقیقتند !

بسیار انگشت شمارها ... ستاره های دنباله داری که هر چند قرن یک بار از زمین عبور می کنند ... ارزش دهندگان و خالقان ِ ارزشهای زندگی ...مردمی که اراده ی آنها خداست ، به خود متکی اند و خود خدایند ! شاید ناپلئون ! شاید آن مرد عرب ؟ که تو گفتی ؛

آی رادیون رومانویچ راسکلنیکف !

نمی خواهم تنهایی ِ اکنونت را بر هم بزنم ، می دانم که در این همه شلوغی ِ بسیار دنبال اندک جایی برای خلوت کردنی ... وجودت را عشق است رودی ، حتی به تنهایی ... و یا در آغوش ِ سونیا ، فاحشه ی وفادار و پر دردت ...

اما اینجا روبروی تو ، کسی نشسته است که رنج تو را بارها گریسته است ، که درد تو را ضجه زده است و فرو ریخته است ... که حالت را زندگی کرده است بارها ... کمی با او سخن بگو و به سخنش گوش کن ... گوشت با من است ؟

حق با تو نبود ... تو حقیقت نبودی ! می دانی و می دانم ! اما مدام با خود می گفتم ، برادرجان ! کاش به دنبال آن حقی می رفتی که با تو بود ... کاش تمام و کمال از سرمشق ِ صاحبان قدرت پیروی نمی کردی ... آخر برادر تو حق داشتی ، تو فرق داشتی با همه ، اما کاش به دنبال یافتن حق ِ خود می رفتی ... حقی که از جنس تو بود بزرگ مرد ! تو هم حقیقت بودی ... حق با تو بود ! آری تو نیز حقیقت بودی !

تو کشتی ، اما کشتنی ناقص ! دیدی که کشتن عجوزه ای را نیز تاب نیاوردی  ؟ حال آنکه صاحبان قدرت ، متجاوز بودن ، برانداختن ، قتل و غارت را حق طبیعی خویش می دانستند ...

سویدریگایلف آن معمولی ِ تباهی زده ی ترسو که از حرف مرگ نیز می ترسید ، دست آخر ، بر ترس خود چیره شد و خود را کشت ! عجیب است ...  نمی دانم این چه رازیست ... نمی دانم و این مرا سخت می آزارد! از راز چگونه چیره شدن ِ او به زندگی سر در نمی آورم ! آیا رنج ٍ عشق پشت ِ پرده ی این راز است ؟

بگذریم ...

رادیون رومانویچ راسکلنیکف !

حق طبیعی تو این نبود ! تو حق بودی ، اما حق ِ خود را نیافتی ...

دیدی  که  ناخودآگاهت ، چه بر سر خودآگاه و اراده ات آورد ؟ دیدی که چه رنجی را بر سرت خراب کرد ؟ 

رنج ! رنج ! رنج !

به راستی این همه رنج تو از کجا می آید ؟ می دانم ، می دانم ! از خواست تو به دانستن ! نگو که خواستن کار ِ تو نیست ، نه برادر ، تو شپش نبودی و نیستی ...  شپش های بی فایده را کجا تحمل و حتی تصور این همه رنج  و درد است ؟

تو وقتی صلیب مقدس را کنار انداختی ، به صلیب رنج مصلوب شدی ... اما کشیدی آن را ... به جان خریدی ... و تا انتهای راه مردانه جنگیدی و پشت نکردی به نور حقیقتی که بر چشمانت تابیدن گرفته بود ... هر چند نورش ویران کننده بود ... اما تو ویران شدی و فرو شدی تا برخاستن انسان را ببینی ...

تو گناهی بر دوش خود حس نمی کردی و رنج می کشیدی ... تو پشیمان نبودی ، تو نادم و توبه کار نبودی .... و این تفاوت دارد با رنج ِ گناه را کشیدن ! می دانم ... رنج مسیح کجا و رنج تو کجا ؟

تو رنج کشیدی و رنج از دست تو خسته شد !

سویدریگایلف بر زندگی چیره شد و تو بر رنج !

و من در برابر تو زانو خواهم زد ، در برابر رنج و عذاب ِ بشری ...

 

 

پی نوشت ؛ آلبر کامو در باره ی داستا یوسکی گفته بود ؛ او اگر داستان نویس نمی شد ، فیلسوف می شد ! حقا که این گونه است. علاوه بر آن ؛ پرداخت شخصیت ها در داستان های او به حدی قوی و شگفت آور است که به شخصه گمان نمی کنم ، شخصیت هایی که او خلق کرده است هرگز بمیرند ! کجا می شود مرگ ِ برادران کارامازوف را تصور کرد ؟ کدامین روز خواهد بود که کاراکتر کامل ِ راسکنیکف در آن مرده باشد ؟ استاوروگین ... کیریلف ...

تخیل قوی او ، شناخت ِ او از روان انسانها ، اندیشه ی عمیق او در باب زندگی ... او همه را یکجا جمع کرده است در داستانهایش ، و به ما هدیه کرده است! تو را سپاس.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
Free counter and web stats
طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان