X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 12 آبان 1390 ساعت 14:18

سخن از پوچی که به میان می آید ، همواره اولین انگشتها به سمت آنها نشانه می رود که به مفاهیم و معانی فرازمینی بی باورند. اما آیا به راستی این نشانه روی درست است ؟ حال در این مجال کوتاه می خواهم کمی تامل کنم به ارتباط بین باورهای فرازمینی و پوچی . و اینکه آیا ارتباطی بین این دو وجود دارد ؟ و اگر وجود دارد ، چگونه  ؟

پوچی را می شود به معنای نفی معنا بدانیم و این خود از همین آغاز به نوعی نشان دهنده ی آن است که انسان برای نفی معنا نیز به برساختن معنا دست می یازد.  پوچی را اگر یک معنا و یک مفهوم می دانیم ، شایسته است از خود بپرسیم که این مفهوم به چه علت و چگونه شکل گرفته است ؟ به این سوال این گونه پاسخ می دهم ؛

از زمانی که انسان مفاهیمی فراتر از واقعیت ِ خویش ، ساخت و با اندیشه ی خود به آن چنان پرداخت که بتواند خود را جاودانه و هدفمند بداند. آری انسان این چنین خود را فریفت و سالها گذشت و با همان مفاهیم ِ خود ساخته فریفته شد و کیست که نداند فریفته یعنی مغرور ! و غرور صفت خدایان است و نه انسان. و اما این پایان ماجرا نبود ، چرا که روزی رسید که انسان به این فریب پی برد و بر فریفته گی خویش خنده زد و آن زمان بود که دریافت آن مفاهیم خود ساخته پوچ است. در واقع انسان پوچ نبود ، انسان ِ سرخورده بود که احساس ِ پوچی کرد.

و حال این سوال پیش می آید ؛ که به راستی اگر آن دروغ ها و فریب ها نبود ، آیا حال مفهوم پوچی به وجود می آمد ؟  مگر نه این است که این پوچ گرایی ، که حال ما با آن سر و کار داریم ، سرخوردگی ِ ناشی از کشف ِ واقعیت هاست ، واقعیت هایی که در آن از فریب های شیرین ِ جاودانگی خبری نیست.

پس از سر خط می نویسم ، هر زمان که سخن از پوچ به میان آمد ، اولین انگشتها را به سمت ِ آن کسانی نشانه خواهیم گرفت که در پس و پشت آسمانها به خلق ِ معنا پرداخته اند. 

 

سیزیف و خدایان

خدایان گمان می بردند که کیفری بزرگتر از کار ِ پوچ و بیهوده نیست و بدین سبب ، سیزیف را محکوم به کاری بیهوده کردند. سیزیف تخته سنگی را می بایست از کوه بالا می برد و هر بار در انتها تخته سنگ به پایین ِ کوه می غلتید. کاری که برآیندی نداشت. و این پوچی سرنوشتی است که خدایان و خدای زدگان ، به دروغ ، برای بشر رقم زده اند.

حال می خواهیم از نو به افسانه ی سیزیف و خدایان نگاه کنیم. سیزیف ، این قهرمان ِ پوچ ! هر بار تخته سنگ را به بالای کوه می رساند و با هر قدمی که بر می دارد به سقوط ِ انتهایی تخته سنگ آگاه است. او ناامید است ، و به واقعیت سقوط در انتهای راه آگاه است. با این همه قدم برمی دارد و با درد و رنج زندگی می کند ، بدون ِ آنکه به فکر درمان ِ درد باشد ، او با درد زندگی کردن را آموخته است ، ضمن اینکه هر لحظه اختیار ِ رها کردن آگاهانه ی تخته سنگ را نیز دارد... اما خدایان ! آنان که به گمان خویش ، سیزیف را به کاری پوچ وانهاده اند چه ؟ آنها چه وضعیتی دارند ؟ آیا آنها در پوچی بزرگ تر و وحشتناک تری گرفتار نیامده اند ؟ آیا بی عملی و نگریستن به عملی پوچ و تنها نگریستن ، کیفر بزرگتری نیست که خدایان خود را به آن محکوم کرده اند ؟ و آیا باز پیدا نیست که خدایان فریفته اند خود را و کیست که نداند فریفته یعنی مغرور ! به راستی آیا خدایان نیک بخت ترند یا سیزیف ؟ به گمانم سیزیف ... به گمانم سیزیف آنگاه که تخته سنگ را آگاهانه رها کند ، پوچی خدایان را یک سره به ریشخند خواهد گرفت و به آنها خواهد فهماند که غذای پوچی دست پخت آنهاست  ... هر چند خدایان ، پیش از آن ، با کیفر دادن ِ سیزیف و خلق ِ هیچ ! خود به خود ، خود را به سخره گرفته اند ! آری ! سیزیف بیهوده نیست ...

راسکلنیکف در زمانی که در بازداشتگاه / تبعیدگاه کار ِ اجباری به جابه جا کردن سنگ های کوه مشغول بود و گویی تمام رنج بشر را به صورت نمادین جابه جا می کرد ، جنون ِ ایوان کارامازوف آن گاه که در محکمه ی زندگی به بن بست می رسد و رو به جمعیت ِ خود فریب ، بیمارگونه و ناآرام فریاد می زند و آب طلب می کند ! ، شخصیت استیومک کوئین در فیلم سینمایی پاپیون که هر بار برای رهایی تلاشی بیهوده انجام می داد و هر بار از نو گرفتار بند می شود و قصه ی تلاش ِ نافرجام ِ آدمی را با به آب زدن ِ خویش در انتها روایت می کند ... همه و همه به نوعی ما را به یاد سیزیف و تخته سنگش می اندازند و خدایان فریفته ای که در این قصه ها وجود ندارند و به جایشان ، اما خدای زدگان فریب خورده به وفور یافت می شوند ... 

 

پوچ به مثابه یک معنا

همان طور که گفتم پوچ گرایی در صدد نفی کردن هر گونه معنا و ارزش زندگی است. و می دانیم ، یا حداقل جز این نمی دانیم ، که معنا ساخته ی ذهن انسان بوده است . حال سوالی در اینجا شکل می گیرد که آیا برای نفی معنا ، به اجبار ، لزومی به خلق ِ معنا نداریم ؟ عمل ِ سیزیف در کوه به من نشان می دهد که پوچی ِ سیزیف خود به مثابه یک معناست و نه بی معنایی. به دوش کشیدن بار امانتی خدایان و یا رها کردن آن بار ، و یا حتی خودکشی سیزیف ، خود نشانه ی وجود معنایی در مقابل معنایی دیگر است. چرا که وقتی ما در حوزه ی معنا تفکر می کنیم نمی توانیم تفکر ِ خود را از آن جدا بدانیم. و به نظرم اندیشیدن حوزه ای به جز معنا ندارد و اقرار به بی معنایی به انکار اندیشه منجر خواهد شد. این طور بگویم که بی معنایی را فقط می شود در عصری متصور بود که معنایی خلق نشده بود. و حتی وقتی به همان دوران نیز می اندیشیم به آن معنا بخشیده ایم. چرا که ما وقتی مفهومی را نفی می کنیم ، خود به خود ، به آن مفهوم وجود بخشیده ایم.. و الا نفی کردن ِ هیچ ، چه لزومی خواهد داشت ؟  

 

پی نوشت

نگارنده ی این کوتاه نوشتار قصد اتهام زنی به هیچ باور و حتی هیچ فریبی را ندارد ! چرا که وی پیش از این ها از خود پرسیده است که ؛ اگر زمینه برای شکل گیری مفهوم ِ پوچی نبود ، حال چه بود ؟ نبودن ِ این مفهوم آیا چیزی به انسان ِ امروز اضافه می کرد ؟  نگارنده به این سوال خود با کلمه ی "خیر" پاسخ می دهد. و جدای از اینها او خود را از دیار خدایان و خدای زدگان می داند و در دل به آنها مایل است.

                                    

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
Free counter and web stats
طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان