در یک جمع نسبتن دوستانه می خواستم حاشیه ای به حرف های یکی از افراد حاضر در جمع بزنم و با این جمله شروع کردم؛ "کثرت احزاب سیاسی قدرتمند می تواند باعث عدم ثبات سیاسی حکومت شود" ناگهان گوش های آقای دکتر که گوشه ای نشسته بود تیز شد! آن چه می خواستم بگویم را قطع کرد و ادامه را تبدیل به بحثی شخصی بین خودم و خودش کرد! حاشیه بر موضوع اصلی فراموش شد. و جناب دکتر حتی بحث را تا آنجا پیش برد که به رضاخان! محمدعلی فروغی! و صادق هدایت!! هم کشیده شد... هر چه گفت جوابش را دادم. ولی نمی دانم چرا داشت عصبانی می شد. بعد گفت فلان کتاب و بهمان کتاب را اصلن خوانده ای؟!!! و برو بخوان و... _باید بدانید که من به شدت متنفرم از اینکه کسی وسط بحث این سوال را بپرسد و آن را یک نوع توهین می دانم_ با این حال خوانده بودمشان و گفتم خوانده ام و ...! ولی نمی دانم چرا باز هم داشت عصبانی تر شد. بعد گفت رشته ی دانشگاهی ات چه بوده؟ گفتم فلان چیز! با عصبانیتی که به اوجش رسیده بود گفت؛ پس دیگر حرف نزن در این مورد!! من باید بگویم که فلانم و بهمانم که مدرکم فلان است و انقدر سال سابقه ی تدریس دارم و ... همین طور گفت و گفت! خودش گفت یا "دیگری بزرگ"ش گفت را نمی دانم. حالم بد شد... حرفی نزدم. و اما او در نهایت از جمله ی اول من این طور نتیجه گرفت که من با تحزب مخالفم!! و نتیجه گیری اش را هم با صدای بلند در جمع اعلام کرد. احساس کردم در همان لحظه آبش آمد. حرفی نزدم.
گاهی هم این طور می شود دیگر.
عجب ! گاهی چه کمکی می کنی به بعضی ها
پس نقش سقراط را بازی کردی ققنوس جان !وقتی در دیالکتیک هاش به طرف ثابت میکرد همچی هم که تو فکر میکنی حالیت نیست!
"ماهی قهوه ای" از محمد علی رکنی با یادداشت هایی از مختاری و علی خانی بر این داستان
دور سوم با نقد هایی بر 2 داستان های برگزیده دیگر در ویترین "دو هفته اخیر" در معرض خوانش علاقه مندان ادبیات داستانی قرار گرفت.
عجب . یکی از دوستای وبلاگی ما میگفت : من از جمعهای معلومات محور بیزارم ، بعد من خیلی ازین جمله ش خوشم اومد ، جوری که خواستم بیشتر باهاش هم کلام بشم ، حس کردم یه آدمیتی توی اون جمله بود . بعد هر بار از یه چیزی صحبت شد دیدم مستقیما اشاره نمیکنه به اینکه تو فلان کتابو خوندی یا نه ولی یهو یه جمله از فلان کتاب یا فلان فیلم یا فلان آهنگ میگه که ینی نخوندی ، ندیدی ، گوش ندادی و فک میکنه من نمیفهمم اون جملاتو از کجاش در میاره . بعد حالم ازش بهم خورد ، دیگه ارتباط با این آدمو کات کردم .
نمیدونم چرا وقتی ازین آقای دکتر گفتی یاد اون آدم افتادم .
خوب کاری باهاش کردی .
زیاد کار می برد تا بشود کسی را از قید ایگوی متورمش رها کرد!
خیلی زیاد!
سلام،
جالب بود.
طبل تو خالی اند این جور آدما... کتاباشونو ازشون بگیری هیچی ازشون باقی نمی مونه. دفعه ی بعد سوت بزن بریزیم سرش.
ای مخالف تحزب! ای آنارشیست! ای کسی که همه کتابهای فیلان را فیلان! ای دکتر عصبانی کن!
فک کن شیرین و تیمش بریزن سر طرف!
سلام
شانس آوردی جمع نسبتن دوستانه بوده و به این راحتی طرف ارضا شده وگرنه...
همین که گردن نهادی به آمدن بهار خودش کلی است...خوش باشی رفیق
اینکه یکی بگه قلان کتاب رو خوندی بد نیست ولی خب میتونم بفهمم چه جور آدمی بوده..:)) البته باید سن و سال رو هم در نظر گرفت. بابای منم این شکلیه. اصلا راستش یه لحظه فکر کردم درباره اون نوشتی چون دیدم چند بار تو کامنتها برداشت اشتباهی داشته از نظر تو وهموطور یه تنه توپیده:)))
ولی گاهی سن و سال و نسل متفاوت هم باعث اینطور نگاه میشود..
ارگاسم جنسی پس از ارگاسم فکری! احساس کردی آبش آمد؟! چه احساس خوبی! من هم بارها این لحظه را احساس کرده ام از این آدمهای سست عنصر همه چیز دان به زعم خود!