X
تبلیغات
رایتل
شنبه 18 تیر 1390 ساعت 17:26

رها ! به شایستگی نام اول توست ، ای رقاصه ی گریزپای من ! 

 

در حالیکه به عمق نامتناهی چشمانت خیره بودم و قلبم داشت از قفس تنگ سینه به در می آمد ، نفس نفس زنان گفتم ؛ همه ی مردم دنبال عشق کسی هستند که تا آخر عمر با آنها بماند ، اما من جستجوگر عشقی هستم که با من حرکت کند و حتی از من پیشی بگیرد. گفتم این را و تو شنیدی. گفتنش چه آسان بود ، مثل همه که هزارجور حرف می زنند و مثل تمام حرفهای به ظاهر قشنگ و بزرگ دنیا ! به راستی که حرف مالیات ندارد ! گفتم اما شروع به دیدنت که کردم ، دیدمت که چقدر در حرکت بودی و چه بسیار پیش و بیش از من بودی ، تو را که دیدم ، سرشار و در اوج و در حرکت به سوی قله های جدید ، دیگر وقت عمل بود ... عشق بود ، شراب بود ، و پای حرکت بود ! اما من بهت زده فرو ریختم !  بله من فرو ریختم ! و در این لحظه بود که فهمیدم ، با جان ودل فهمیدم که بین حرف و عمل چقدر فاصله بسیار است و من این بودم و در این فاصله ی بسیار ؛ یک عمر به خودم دروغ می گفتم با حرفهای به ظاهر زیبا و بزرگ. می دانی رها! همه ی وجودم از خودی که بودم در آن لحظه تهوع دار شد ... من از آزادی در عشق می گفتم و تو رها و آزاد بودی در زندگی ! تو عین رهایی بودی رها ! من از قید بی قیدی ، از بند آزادی می گفتم در حالیکه در عمل آویزان هر شاخه بودم و اما تو یکپارچه بودی و بی بند  و بی قید ! یکپارچه ، سرشار ، عاشق ! با شانه هایی که مسئولیت این آزادی را بر دوش می کشید ... آری رهای نازنین، من از عشق می گفتم و اما تو عاشق بودی ... ببین تفاوت راه از کجا تا به کجاست ؛ از گفتن و هستن ... و اما شدن !  شدن ... همه ی آنچه که هنوز مرا زنده نگه داشته است تا دوباره بنویسم ؛ امیدم به شدن است.   وقتی من این فاصله را دیدم ، که من کجا و تو کجا ، دستانم بی اختیار برسرم کوبیدن آغاز کردند ، همه چیز برایم رنگ باخت ! همه ی آن چیزهایی که فکر می کردم در اختیار دارم و باارزش است در مقابل ادراک دیدگانم رنگ باختند  و بی رنگ شدند. و خوشا بی رنگی ، وقتی قرار است رنگی اصل و اصیل نباشد ، هر چند براق و پر زرق و برق ! خوشا ریختن رنگهای دروغ. اما تو هر چه بودی اصل بودی و اصیل ، تو خودت بودی و من تنها در گفتن خودم بودم ! بله ! گفتن آسان بود و من می گفتم ، و عشق نیز درگفتن آسان بود و من می گفتم ... اما که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها... و من شروع کردم به ساختن ! و در مرحله ی اول ویران کردن ... این شد که مصمم گفتنهایم را ترک کردم ،  من چه می گفتم ؟ از کجا می گفتم ؟ سکوت هزار بار بهتر از این گونه گفتن بود ، ای کاش هنوز در زمانه ای بودم که جهان در اشباع اطلاعاتی نبود ، زمانه ای که اطلاع کم بود ، کلمات کم بود ، اما هر چه بود ناب تر بود از این غوغایی که در آن اسیر شده بودم ! ؛ بله ! باید ترک می کردم این اعتیادی که شیره ی جانم را کشیده بود ، کتاب خواندن هایی که بیمارم کرده بود و من ِ مریض بی خبر بودم  ، را به کناری پرت کردم ، کتاب خواندنهایی که من را به سمت روشنفکر شدن رهنمون می کرد و چه تاریک می شدم و بدتر از آن اینکه چه ناآگاه بودم از این تاریکی بیمار ! این بیماری چه ناشناس و مرموز جانم را تباه می کرد و بی خبر بودم ! در لحظه به خودم که آمدم دیدم قرار بود این کتاب خواندنها باعث شود که در زندگی ام کاری صورت بگیرد ، در عمل و نه اینکه خود ِ کتاب خواندن اصل شود و بدتر از آن عادت ! مگر شکسپیر کرم کتاب بود که اتللو و هملت را خلق کرد ؟ مگر حافظ بزرگترین کتاب شعرهای دنیا را خوانده بود که این گونه هر غزلش هنوز زنده است ؟ مگر آدمهای بزرگ کتاب را بر این گونه می خواندند ؟ نه ! بر خطا بودم و بدفرم هم بر خطا بودم. منی که از تمام فکرهای تین ایجری که  صاحبان بزرگسال و کوچک مغز آن فکرها در کافه ها می نشستند و چِت کرده گپ می زدند واز کتابهایی که همچون کرمی کور می خواندند ، و نشخوار وار برای هم تعریف می کردند ، بیزار بودم ، خود نیز در همان دام افتاده بودم ، منتهی به شکلی دیگر ! و چقدر این غده ی سرطانی بزرگ بود و بدخیم...  و نوشتن هایم که آنها نیز رنگ عادت گرفته بودند را باید ترک می گفتم ؛ باورم نمی شود هنوز ! من می نوشتم تا از عادتها دوری کنم ، تا خلق کنم و بیافرینم ، اما در دام  عادت ِ نوشتن و خلق کردن افتاده بودم و  در این دام دست و پا می زدم و از این همه دست و پای پوچ و بیهوده و بی عملم بی خبر بودم ؛ همه را کنار گذاشتم تا من ِ جدیدی را بسازم ، منی که حرف و عملش با هم می خواند ، منی که بشود ! منی که هر چه هست یکپارچه هست و اجزایش با هم می خواند ، نه اینکه با کتابهایم بخواند، و این آخری ، یعنی نوشتنی که سالهای سال انیس و مونس من بود ، چه سخت بود رها کردنش و این سختی نیز نشانه ای دیگر بود که چه هولناک در دام عادتِ نوشتنم و این سختی ، ناخالصی ام و سموم نوشتن هایم را در جلوی دیدگانم عریان کرد ! نوشتنم که عریان شد ، انگار منی که تا آن لحظه بودم عریان شد ، عورتم نمایان شده بود و من به شدت خجل بودم ، دیدگانم از خجالت  گریستند ، دستانی که پیش از آن قلم را در کف می گرفتند بی حرکت شدند و پاهایم فرو شدند !

در حالیکه به عمق نامتناهی چشمانت خیره بودم و قلبم داشت از قفس تنگ سینه به در می آمد ، نفس نفس زنان گفتم همه ی مردم دنبال عشق کسی هستند که تا آخر عمر با آنها بماند ، اما من جستجوگر عشقی هستم که با من حرکت کند و حتی از من پیشی بگیرد. گفتم این را و تو شنیدی و گفتی که ؛ من اما این که می گویی را در این چهره ای که مقابلم ایستاده است نمی بینم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
Free counter and web stats
طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان