X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 3 آذر 1390 ساعت 12:59

و چون آن تبر در دست ، تبر بر اندام خدایان زد و ریشه ی آنان را خشکانید ، تا او را ، تک و تنها ، به جای همه ی دیگران بنشاند ، آگاه نبود ، آه ! شاید آگاه نبود که با این کار ، اوی واحد را مجاب به خودکشی خواهد کرد ! یک خودکشی از سر ِ حیرانی ،  آری ! او از همان روز مرد ، زودتر از آن که دوست اروپایی ما بگوید.
او خود را کشت ، چرا که جهان ِ معنا ، جهان ِ اضداد بود  و خدایان حاصل ِ جهان ِ معنا بودند و بر این جهان پر از تضاد به روش کثرت گرایی حکومت می کردند ... و حال چگونه یک او می توانست جمع اضداد باشد و فرمانروای مطلق؟ آری ! او در برابر امر ِ ناممکن قرار گرفته بود ، تضاد ِ درونی ، این چنین شد که حیران گشت و از عرش فراری شد و از نتوانستن ِ خود غمناک . و چون هنوز غرور ِ بزرگش را به همراه داشت ، به مرام ِ بزرگان و خدایان ، جان به ذلت نداد و پیش از آن که مرگش فرا برسد ، دست به انتحار زد. که او خود بر این باور بود که ؛ بمیرید پیش از آن که بمیرید. و او باورمند و باشکوه به اختیار و آگاهانه آن را انتخاب کرد که به آن ایمان داشت و مومنانه کمر ِ همت به نابودی خود بست.

پزشکی قانونی ِ جهان ِ معنا امروز ضمن تائید خودکشی ، گزارش داد که او هنوز نمرده است ، بلکه در حالت کما به سر می برد و هنوز امید به بازگشت او موجود است. اما کاش نافرجام نباشد ، این نیست شدن ، که ناتوانی در نیست شدن ، ناتوانی ِ بزرگتری است. چون او به کما رفت ،جهان خالی شد ! نه در سری شوری ماند که شادمانه برقصد و نه در دلی باوری بود که جهان را به جنبشی وادارد. مردمان را غم و یاس فراگرفته بود و دلزدگی در هر جایی که پای می گذاشتی هویدا بود و خود را نشان می داد. عده ای خود را به ساختن ِ مصنوعات دست سرگرم کردند و عده ای دیگر مدام می می نوشیدند و جماعتی خود را نابود می کردند و هر کس به نوعی خود را سرگرم می کرد تا غم بیماری  ِ هولناک ِ آن عزیزترینشان را برای لحظه ای هم که شده فراموش کنند. اما همه ی این کارها عجیب بی فایده بود ، اندوه آگاهان را فراگرفته بود و هرزه گی عوام را.

در این بین ما ، من و رها ، طالبان خدایان ! چنان که خواهم گفت ، بیکار ننشستیم و به برساختن معنا و خدایان ِ جدید دست یازیدیم ، تا عصر خدایان ِ نو را رقم بزنیم.

چون نیت به ساختن کردم ، آذوقه ی راه برداشتم ، در سر ناامید و در دل به امیدی گام نهادم در راه ، راهی که نیک می دانستم در آن پر از چاله بود و چاه. بعد از کمی طی راه ، پاهایم خسته شد ، در آن نزدیکی درختی بود ، نزدیکش شدم و زیر سایه ی درخت ِ سبز لحظاتی را آرمیدم و به آسمان ِ خالی ِ آبی چشم دوختم. غرق در افکار خود بودم که کمی آن طرف تر متوجه جوانکی شدم که با خود ناله می کرد ؛ "جهان پوچ و بی معناست ، این زندگی ِ تاریک را نه هدفی است و نه زیبایی و نه زشتی ای ! چرا به این دنیا آمدم؟ چه فایدتی بود این همه رنج کشیدن ؟ کاش مرگم فرا رسد که از این زندگی پوچ خسته ام ..." جوان به ناله این ها را می گفت ، از شنیدن ِ این سخنان ، آن هم در ابتدای راه بسیار خشمگین شدم ، عصبانیت همه ی وجودم را فرا گرفته بود. نزدیک تر شدم و به چشمانش که در آن تمام احساس ها مرده بود ، خیره شدم ، بعد از کمی نگاه ، با عتاب به او گفتم ؛ وای بر تو ای جوان ! که تو نه از حکمت ِ پوچ چیزی دریافته ای و نه از راز ِ معنا ! مگر نه این که ساختن ِ معنا با انسان است ای سست عنصر ؟ تو از معنا چه می دانی ؟ مگر می توان معنا را جدا از ما متصور بود ؟ این ماییم که به پیرامونمان معنا می دهیم ، و تو هنوز این را در نیافته ای . جهان ِ من بی معنا نیست و نمی خواهد باشد، این تویی که بیهوده ای و بی معنا. و اما پوچ ، تو از پوچ هم چیزی نیافته ای ... تو ویرانگری که ساختن را نمی دانی ، همراه و هم پای من نیستی ! از من دور شو !

این ها را گفتم و به سرعت ، قبل از آن که حرفهای بیهوده ی او تاثیری در اراده ام بگذارد به راه برگشتم و این گونه به راه ِ خود ادامه دادم ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
Free counter and web stats
طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان